بهلول و قباله بهشت | موفقان - movafaghan.ir
راز ثروت شارژ ایرانسل و همراه اول

جهت دریافت آخرین مطالب وب سایت موفقان مشترک شوید پس از ثبت ایمیل ، لینک فعال سازی به ایمیل شما ارسال خواهد شد

بهلول و قباله بهشت

صفحه نخست   انجمن   بازدید   745

 

 

بهلول و قباله بهشت paradise

 

 

هر وقت دلش می گرفت به کنار رودخانه می آمد. در ساحل می نشست و به آب نگاه می کرد. پاکی و طراوت آب، غصه هایش را می شست. اگر بیکار بود همانجا می نشست و مثل بچه ها گِل بازی می کرد.

آن روز هم داشت با گِل های کنار رودخانه، خانه می ساخت. جلوی خانه باغچه ایی درست کرد و توی باغچه چند ساقه علف و گُل صحرایی گذاشت.

ناگهان صدای پایی شنید برگشت و نگاه کرد. زبیده خاتون (همسر خلیفه) با یکی از خدمتکارانش به طرف او آمد. به کارش ادامه داد. همسر خلیفه بالای سرش ایستاد و گفت:

- بهلول، چه می سازی؟

بهلول با لحنی جدی گفت:

- بهشت می سازم.

همسر هارون که می دانست بهلول شوخی می کند، گفت:

- آن را می فروشی؟!

بهلول گفت:

- می فروشم.

- قیمت آن چند دینار است؟

- صد دینار.

زبیده خاتون گفت:

- من آن را می خرم.

بهلول صد دینار را گرفت و گفت:

- این بهشت مال تو، قباله آن را بعد می نویسم و به تو می دهم.

زبیده خاتون لبخندی زد و رفت.

بهلول، سکه ها را گرفت و به طرف شهر رفت. بین راه به هر فقیری رسید یک سکه به او داد. وقتی تمام دینارها را صدقه داد، با خیال راحت به خانه برگشت.

زبیده خاتون همان شب، در خواب، وارد باغ بزرگ و زیبایی شد. در میان باغ، قصرهایی دید که با جواهرات هفت رنگ تزئین شده بود. گلهای باغ، عطر عجیبی داشتند. زیر هر درخت چند کنیز زیبا، آماده به خدمت ایستاده بودند. یکی از کنیزها، ورقی طلایی رنگ به زبیده خاتون داد و گفت:

- این قباله همان بهشتی است که از بهلول خریده ای.

وقتی زبیده از خواب بیدار شد از خوشحالی ماجرای بهشت خریدن و خوابی را که دیده بود برای هارون تعریف کرد.

صبح زود، هارون یکی از خدمتکارانش را به دنبال بهلول فرستاد. وقتی بهلول به قصر آمد، هارون به او خوش آمد گفت و با مهربانی و گرمی از او استقبال کرد. بعد صد دینار به بهلول داد و گفت:

- یکی از همان بهشت هایی را که به زبیده فروختی به من هم بفروش.

بهلول، سکه ها را به هارون پس داد و گفت:

- به تو نمی فروشم.

هارون گفت:

- اگر مبلغ بیشتری می خواهی، حاضرم بدهم.

بهلول گفت:

- اگر هزار دینار هم بدهی، نمی فروشم.

هارون ناراحت شد و پرسید:

- چرا؟

بهلول گفت:

- زبیده خاتون، آن بهشت را ندیده خرید، اما تو می دانی و می خواهی بخری، من به تو نمی فروشم!









مطالب ارزشمندتان را برای ما ارسال کنید تا با نام خودتان در موفقان منتشر شود.  ارسال مطلب

  مطلب قبلی:
  مطلب بعدی:


 

    در صورت تمایل نظر دهید




 

  


لطفا قبل از ارسال ، به پیام توجه کنید.

لطفا کلمه موفقان را در کادر زیر وارد کنید.

______________________________________

  • » چگونگی موفقیت رستوران پانرا (Panera Bread Restaurant) در دوران رکود اقتصادی
  • » آیا کسی هست که با من وارد بهشت گردد ؟
  • » استیو جابز از چه کسی الهام می‌گرفت؟
  • » داستان کوتاه "گروه 99" ، برای آنان که به دنبال سعادت و خوشبختی هستند
  • » راز کوچک خوشبختی
  • » سه داستان کوتاه با موضوع عشق
  • » داستان بزرگترین امتحان زندگی شیخ رجبعلی خیاط
  • » داستان عابد و ابلیس (شیطان)
  • » داستان آمرزش زن بدكاره به خاطر هدايت يكى از بندگان خدا
  • » می خواهم گرمای آفتاب را روی گلبرگ هایم احساس کنم
  • » سکوت اولین سنگر است یا آخرین سنگر؟ انتخاب با شماست
  • » بیایید شادی هایمان را قسمت کنیم
  • » قهوه مبادا
  • » حتما خیری درش هست!
  • » رمز دوستی
  • » سه داستان کوتاه
  • » حکایت مرد حسود و همسایه بخشنده
  • » حیل النساء یا مکرهای زنان
  • » سنگ سیاه یا سفید (داستانی فوق العاده از زیرکی دختران ایرانی)
  • » حکایت شیرین شتر دیدی ، ندیدی !
  • » داستان پالایش سه‌ گانه سقراط (حتما بخوانید واقعا خواندنی است)
  • » امتحان علامه محمد تقی جعفری با زیباترین دختر دنیا
  • » حکایت بهلول و شیخ جنید بغداد
  • » داستان استاد و انتخاب لیوان
  • » سه داستان استیوجابز در سخنرانی اش در دانشگاه استنفورد
  • » حکایت دو برادر
  • » و خداوند بدی را آفرید ؟ (داستانی بسیار خواندنی)
  • » ثروتمندتر از بیل گیتس کیست؟
  • » دو قورباغه در گودال
  • » داستانی از برکات دعای مشلول
  • » داستان عجیب و جالب توبه فضيل بن عياض و اسلام آوردن یهودی به دست او
  • » سه پند برای اینکه کامروا شوید!
  • » داستان رابرت دو ونسنزو (Robert De Vincenzo)، گلف باز بزرگ آرژانتینی
  • » راز موفقیت از زبان سقراط
  • » داستان فوق العاده زیبای بازمانده یک کشتی شکسته
  • » ملا نصرالدين هميشه اشتباه مي‌كرد
  • » داستان راننده‌ تاکسی
  • » درسی از توماس ادیسون
  • » زندگی خود را بر چند اصل بنا كردی؟
  • » داستان هایی درباره قدرت خارق العاده تلقين
  • » حکایت جوانی که قرار بود شب عروسی اش بمیرد اما عمرش طولانی شد
  • » اعترافات صمیمانه ميليونرها براي شما
  • » گای کاواساکی: درس هایی که از استیو جابز آموختم
  • » حکایت کیمیا خواستن امام خمینی از آیت الله نخودکی اصفهانی در حرم امام رضا (سلام الله علیه)
  • » قهرمان یک دست
  • » حکایت آه ثمربخش فرد تائب (توبه کار)
  • » دایره ای به مساحت زندگی
  • » حکایت راه های جلب توجه ، لطف و رحمت خداوند
  • » منطق چیست؟
  • » حکایت انسان و مداد
  • » زيارت امام حسين را سبك نشماريد (حتما بخوانید)
  • » سه تصمیم اشتباه حسرت بار در دنیای تکنولوژی
  • » داستان شگفت و شکست های بزرگ که سبب پیروزی های بزرگ و جهانی شد

  • ______________________________________

      خودت را دوست بدار و کمک کن تا دیگران نیز خود را بیشتر دوست بدارند